زینب کبری (س)فرمان داد سر بریده ی امام حسین (ع) را به مجلس بیاورندو چون آن سر مبارک را به جایکاه یزید آوردند آن ملعون با چوب به لبان غرقه به خون حضرت ابا عبدالله (ع)و آن لحظه بود که حضرت زینب (س)بی تاب شد و بنشست و سر به محمل غریبی برد
.چون شنیدی داستان کربلا
بشنو ای خواجه حدیثی غم فزا
بود زینب در تمام واقعه
شاکر و یار امیر قافله
شد اسیر کوفیان آل رسول
بود صابردرمصیبت چون بتول
همسفر شد با امام الساجدین
عابد بیمار زین العابدین
چون به دربار ستم از ره رسید
کاخ ظلم از خطبۀ زینب تپید
خطبه ها خواند آن خطیب شیرزن
چون علی مرتضی شمشیرزن
کار دشمن گشت از آن کار زار
گفت باید چارۀ این کار زار
زادۀ مرجانه آن ملعون پست
داد فرمانی که دل را خون نشست
آورید راس برادر را بر او
تا نماند طاقتی دیگر از او
تا شود راس برادر کار ساز
این بود بر کارزارش چاره ساز
بر سنان آمد سر سالار دین
بر فغان آمد حرم از ظلم و کین
بر لبان شاه میزد خیزران
کآمدم پیروزمن اندر جهان
چون که زینب دید آن حال فکار
گشت دیگر بی تحمل بی قرار
کاسۀ صبرش دگر لبریز شد
دین حق تثبیت و عالمگیر شد
از غریبی سر به محمل برد زار
عالمی از ماتم او داغدار
((عابد))از این غم دگرشیون مکن
عالمی را زین الم دلخون مکن
